ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

589

معجم البلدان ( فارسى )

- دورى تو بهتر از نزديكى و دوستى توست . [ 879 ] و بهتر است كه هنگام بيان چنين گويد كه : « فعلت ذالك من رهباك » يا « رهباك » - اين كار را از بيم تو كردم . هر دو آنها با الف كوتاه است . « رهبا » با الف كشيده نيز اسم است از ريشهء رهب . الرّهباء من اللّه و الرّغباء اليه - ترس از خداست و تمايل به او . جرير چنين مىسرايد : ألا حىّ رهبا ثمّ حىّ المطاليا * فقد كان مأنوسا فأصبح خاليا فلا عهد الّا ان تذكّر او ترى * ثماما حوالى منصب الخيم باليا الى اللّه أشكو انّ بالغور حاجة * و أخرى اذا أبصرت نجدا بداليا اذا ما أراد الحىّ ان يتزيّلوا * و حنّت جمال الحىّ حنّت جماليا الا ايّها الوادى ضمّ سبيله * الينا هوى ظمياء حيّيت واديا نظرت برهبا و الظّعائن باللّوى * فطارت برهبا شعبة من فؤاديا « 1 » رهجان [ ر ] دره‌اى است كه به « نعمان » مىريزد و عسل بسيار دارد . رهط [ ر ] با طين بىنقطه پايانين . رهط يك مرد به معنى خويشان اوست . و رهط به معنى چند مرد كه كمتر از ده باشد . و در ميان ايشان زن نباشد . خدا مىگويد : و كان فى المدينة تسعة رهط « 2 » - در آن شهر نه مرد بودند . اين واژه مفرد ندارد و جمع آن ارهط و ارهاط و اراهط است . و رهط پوستى را گويند كه ريشه ريشه كنند و براى ستر عورت به كمر خود بندند . تازيان در دوران جاهليت برهنه بودند و زنانشان براى ستر عورت آن را ريشه ريشه كرده و به كمر مىبستند . اين واژه نام جايگاهى است كه در شعر هذيل بو قلابهء هذلى چنين آمده است : يا دار اعرفها وحشا منازلها * بين القوائم من رهط فألبان « 3 » رهنان [ ر ] با تكرار نون كه مىتوان آن را مثناى رهن شمرد و جمع آن رهن است . چنان كه گويند ابلان از ابل و خيلان از خيل سپس با كثرت استعمال حرف آخرش اعراب گرفته است . اين واژه نام جايگاهى است . رهنه [ ر ن ] ديهى از كرمان است . بدان نسبت دارد محمد پسر بحر با كنيت بو الحسن رهنى « 4 » كه يكى از اديبان دانشمند است . او كتاب سيبويه را بر ابن كيسان بر خواند و حديث بسيار از شيعيان بياورد . و كتابهايى در مذهب ايشان نگاشت . رهوط [ ر ] جمع رهط كه پيش از اين گذشت . نام جايگاهى است [ 880 ] . رهوه [ ر و ] رهو يا كركى نام پرنده‌اى است آبزى و برخى گفته‌اند پرنده‌اى است همانند كركى . رهو نيز به معنى گونه‌اى رفتار با آرامش است و در قرآن آمده است : و اترك البحر رهوا - دريا را آرام بدار . رهو به معنى خشكى و نيز به معنى پاره شده نيز آمده است . و رهوه يكى از آنچه گفتيم . بو عبيد گويد : رهوه به معنى پستى و بلندى است . بو العباس نميرى گفته است دلّيت رجلى فى رهوه - پايم را در گودال آويختم . عمر بن كلثوم چنين مىسرايد : نفسنا مثل رهوة ذات حدّ * محافظة و كنّا المسنفينا « 5 » پس در اينجا رهوه به معنى بلندى است . بو عبيد گويد : رهوه گودالى است در زمين قبيله كه آب باران بدانجا فرو رود . بو معبد گويد رهوه جاى مطمئن را گويند كه پيرامون آن بلندى باشد . او گويد رهوه كتلى است كه در زمين صاف يا كلّهء كوه كه فرودگاه پرندگان و عقابها باشد . اين واژه نام راهى است در طايف و برخى گويند نام كوهى است كه در شعر خفاف پسر ندبه آمده است . گويند گردنه‌اى است معروف و ابو ذؤيب چنين مىسرايد : فان تمس فى قبر برهوة ثاويا * انيسك اصداء القبور تصيح

--> ( 1 ) . زنده باد رهبا و باز زنده باد مطالى كه روزگارى پر بود و اكنون تهى شده است . پيمان چنان است كه هميشه به ياد باشى يا « ثمام » را نزديك « خيم » ببينى . شكايت به خدا مىبرم هنگامى كه در ته دره يا بالاى نجد باشد . آنگاه كه قبيله مىخواهند بروند شترانش به صدا در مىآيند . اى درّه‌اى كه از ما جدا شدى هميشه مانند يك دره زنده باشى . من از « رهبا » به كجاوه‌ها كه در سر پيچ رسيده بودند مىنگريستم و قطعه‌اى از دل خود را در رهبا از دست دادم . ( 2 ) . سوره نمل 28 آيت 48 . ( 3 ) . اى سرزمينى كه خانه‌هايت را در ميان « قوايم » از « رهط » تا « البان » مىشناسم . دو بيت است . ن . ك : چ ع 1 : 44 : 4 . ( 4 ) . ش . ش : 2465 نقل رجال نجاشى : 271 ، لسان الميزان : 5 : 89 ، جامع الرّوات : 6 : 79 ، نقد الرّجال : 294 ، معالم العلماء : 96 ، رجال طوسى : 510 ، رجال حلى : 252 ، فهرست طوسى : 132 ، رجال كشى : 148 و 147 ، ذريعه : 17 : 160 ، رجال ابن داود : 270 ، تنقيح المقال : 2 : 85 ، معجم الرجال حديث : 15 : 122 ، قهپايى : 5 : 162 - 163 و ج 3 : 138 ، معجما : 18 : 31 . ( 5 ) . مانند رهوه راه داديم و . . .